این فصل را با من بخوان ، باقی بهانه است
اللهّمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضا المرتَضي + مرسی عروسکم ! زیارتت قبول باشه بانو + تا حالا شده حس کنین دوست دارین کاری انجام بدین که دیگرون اونو در توان شما نمی بینین یا تصمیمی بگیرین که یه عمره جرات عملی کردنشو نداشتین ؟؟؟ نمیدونم چرا یهویی این به فکرم رسید ! خُل شدم به گمونم . + امروز خواستم رعنایی گلمون رو غافلگیر کنم ولی خُب لطف نمودن و این جانبُ عجیب ضایع کردن + با اینکه زمان زیادی از اکران فیلم " چهل سالگی " میگذره ولی نمیدونم چرا بی دلیل همچین عشقم کشیده این فیلمُ ببینم . با اینکه اصلا نمیدونم مضمونش چیه + اگه خدا بخواد فردا برای مراسم عقد "خان بزرگ" پسرخاله ی عزیزمون راهیه گیلان هستیم ! به امید خوشبختیه تموم جوونها + کلی حرفهای ناگفتنی دارم که مونده تو ذهنم ! کی آوا تبدیل به فریاد بشه خدا میدونه ... خدا رحمت کنه تموم رفتگانُ مامان بزرگم ( مادر مادری) عادت داشت وقتی به کاری مشغول میشد یه شعریُ زیر لب زمزمه میکرد . از این رفتارش خوشم میومد و حس آرامشی بهم دست میداد . چه اشعار زیباییُ از بر بود ... گاهی فی البداهه شعری به زبونش جاری میشد . حتی اون اواخر که به روزهای آخر زندگیش نزدیک و نزدیک تر میشد برای نوه ش که سرباز بود ، برای علی دایجونم که هر بار از تهران تا شمال رانندگی میکرد تا بیاد دیدن مادرش ، برای نوه ی دیگه ش که تازه عروس شده بود و خلاصه برای تک تک موارد شعر گفته بود ! خدا رحمتش کنه ... چند روز قبل خونه ی خاله جونم بودیم . خاله جون برای خودش تو آشپزخونه مشغول بشور و بساب بود و یه شعر خیلی قشنگی رو زمزمه میکرد . مثل مامان بزرگ ! منو بُرد تو حال و هوای روزهای بودن مامان بزرگ ! رو به دختر خاله م میگم " یادته مامان بزرگ وقتی میخواست کاری انجام بده شعر می خوند ؟! " میگه " آره یادمه ! " گفتم " خاله جون هم از مامانش یاد گرفته ! چقدر آروم زمزمه میکنه . آدم خوشش میاد " و در ادامه یهویی میگم " وای ! اینا برای دوران پیری چیزی دارن که برای نوه هاشون به عنوان شعر زمزمه کنن. فکر کن دو روز دیگه مثلا " رها " بخواد برای نوه ش یه شعر زمزمه کنه . همش میگه ( اشکین ملودی بیا ملودیه عروسی بیا ) " تازه باهاش آهنگ هم زمزمه میکنه :))))) کلی خندیدیم ! + هر بار که به مامان میگم یه ترانه قدیمی بخون اینو میخونه ! " از کوچه مون تا خونه مون یه راهه باریکیه وقتی میخوام برم خونه ، ظلمتُ تاریکیه .... والی آخر ! " خیلی دوست دارم این آهنگُ گوش بدم + انصافا ماها که از این نسلیم برای آیندگانمون چی داریم ؟! یه ساعت انتظار تو ، نمیدونی چه حالیه خط بزن این فاصله رو ، شادی همین حوالیه سرک بکش به خلوتم ، مسیر حسرتو ببند نفس بده به عاشقی ، به روی دلهره بخند بر این نگاه ملتمس ، یه منظر سخاوتی یه آشنایی غریب ، زلال بی نهایتی تو کوره راهه سرنوشت ، چشمای تو پناه من تو این سیاهی مهیب ، حامی و تکیه گاه من لبریزم از سردرگمی ، موهوم دنیا واسه من معنی بده به روزگار ، ای سوره ی احساس من ستاره شو شرر بزن ، به آسمون بی کسی شکوفه کن تو باغ دل ، ای همه ی دلواپسی ... * آهنگ : سوره احساس * خواننده : مسعود درویش + این متنُ جایی دیدم و خوندم و خوشم اومد ! و اینجا کپی کردم تا شاید به دل شما هم بشینه ... اينجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم بگو معنی تمرین بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟ بریدن از خودم را ؟ مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ... از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم همه می دانند که دوري تو روحم را می آزارد تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند نگاهت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ... هوای سرد اینجا رو دوست ندارم مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت + اینم برای اینکه حق نویسنده این متن محفوظ بمونه ! http://zemzemebaran.blogfa.com/8902.aspx?p=2 + البته " من تنها نیستم " صبح نسبتا زود بیدار شدم . یه لگن لوبیا سبز خُرد شده رو داخل دیگ ریختم و الان داره مراحل پختُ طی میکنه . لباسهارو هم ریختم تو ماشین و دارن شسته میشن . تو یه قابلمه ی دیگه هم سه تیکه سینه ی مرغ انداختم تا بپزه تا امروز ناهار لوبیا پلو درست کنم الان یه تیکه کلوچه ی سوغات لاهیجانُ هم دارم میل میکنم که رهاورد خان بزرگ از دیار همسرجانشان می باشد + پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت : جشن تولد خواهرزاده ی گرام این بنده " میلاد گل و گلاب " در منزل مامانی بود و یه جشن درست و درمون . ولی اینجانب در بیمارستان تشریف داشتم و کلی هم از نبودمان دیگران مستفیض شدن + جمعه ۲۲ اردیبهشت : من که شب کار بودم ولی رهاجون ( آبجی کوچیکه ) قرار بود صبح زود به اتفاق گروه کوهنرودی شهرمون راهیه دریاسر شن ! از قبل کلی اصرار کرد که تو هم بیا ولی خب نه برنامه م جور بود که باهاشون برم و نه اشتیاقی برای رفتن داشتم . ظاهرا که شکر خدا خیلی بهش خوش گذشت . برای هفته ی بعد هم تصمیم داره بره + شنبه ۲۳ اردیبهشت : هدیه ای که برای مامانی گرفته بودیم با کمک یاسی جونم کادو پیچ شد و غروبی راهی خونه ی خاله جون شدیم ولی قبلش سر راه رفتیم بازار و محمد و یاسی نشستن تو ماشین و من رفتم برای خاله خانومم که مثل مامانیم برام عزیزه و دوست داشتنی هم یه هدیه ی ناقابل گرفتم و اونم کادوپیچ کردیم و رفتیم خونه شون . دو تا خواهرا کلی خوشحال شدن . امیدوارم که خوششون اومده باشه . + ادامه ی مطلب با همون رمز قبلی ! امیدوارم که در این یه مورد برام جبهه نگیرید . این همون کلمات بی ادبی هستن که تو ذهنم جست و خیز میکنن و باید با ترکه سر جاشون بنشونمشون . ام ابیها ... نخل نبوت ز تو شد بارور باغ امامت ز تو شد پر شجر ... + میلاد سرور زنان عالم ، بر دوستدارانش مبارک باد + به واسطه ی حضورش امروز را به تمام مادران این سرزمین تبریک میگم ... + مادر عزیزم روزت مبارک + یکی از بزرگترین رحمتهای خدا در مورد من میدونین چی بود ؟ روز هفتم شهریور ۱۳۸۱ ( دقیقا روز ولادت حضرت فاطمه "س" من مادر شدم ! ) جا داره همینجا تولد "قمری" دختر کوچولوی خودمو هم تبریک بگم . یاسی من مرسی که با اومدنت منو به این حس زیبا رسوندی . دخترکم تولدت مبارک باشه ! + به تموم دوستان گلم که چه با پیامک پیام تبریک دادن و چه با نظرات زیباشون ! هم تبریک میگم . ببخشین که وقت ندارم به تک تکتون سر بزنم و بهتون تبریک بگم . این بار بهتون حق میدم بذارین به حساب کوتاهیم + میرم تا به کامنتهاتون جواب بدم + ادامه ی مطلب با همون رمز قبلی گاهی اوقات باید واژه هایی که تو مغزت جست و خیز میکنن رو به زووووور هم که شده بکشی بیرون و ردیفشون کنی و بعد با یه ترکه بیفتی به جونشون که " های ! با شما هستم واژه ها ! سر جاتون آروم و قرار داشته باشین " .... اونوقت می بینی که دردناک ترین واژه ها جلو روت قرار داره ! و تو خیلی آروم سرتو میندازی پایین و حالا دیگه حتی از خودت هم خجالت میکشی که این همه واژه ی دردناکُ این همه وقت تحمل کردی ... ! + دوست دارم اول به کامنتها جواب بدم و بعد تائیدشون کنم .......... حوالی دلمان کوچه ایست به نام دلتنگی که گاهی عجیب تنگ میشود ... * آوا + خواستم آپ کنم ولی جز این جمله چیز دیگری به خاطر دلمان نیامد + شب کار بودم . یه شب پر کار . میرم تا بخوابم . + خسته ام ... + گاهی لابه لای کنایه ها گم می شوم ... من خودمو با این برنامه ی فتوشاپی که تازه نصب شده رو سیستم کشتم . ولی خب دلم نیومد این تصویرو نبینید . دیگه حسش نبود باز از تو گوشی عکس اصلی رو انتقال بدم تو سیستم . شما ببخشید ... + از اونجا که هر لحظه ممکنه سایتی که این عکسهارو اونجا آپلود کنم فیل + تر شده برای همین باقی عکسهارو انتقال دادم به ادامه ی مطلب تا در صورت ضربدر خوردنشون زیاد ضایع نشم :) این من شب پرست سپیدی را تاب ندارم بس که در سیاهه ی چشمانت خلوت گزیده ام ... + امروز قراره پسر خاله عظما ( خان بزرگ ) برن برای خواستگاری و صد البته بله برون ... حالا بگو کیا میرن ! خاله خانوم و دایجون (شوهر خاله )عزیزتر از جونمون به همراه خان بزرگ و دوماد خودشون و مامانی و بابایی و ض...دایجون و ی..دایجون و علی دایجون ! محمد هم قراره باهاشون بره ! برای همین از اونجا که من عصر کارم و ظهر میرم بیمارستان ، یاسی هم رفته خونه ی خاله خانوم بمونه تا باباش از خواستگاری برگرده . خلاصه این پسر خاله ی ما هم اغفال شده و داره مزدوج میشه + این روزها زیاد میزان الحال نیستم . حالا اونا که منو می شناسن نیان بگن تو کی میزان الحال هستی حالا این بین خواب که چه عرض کنم ! کلی کابوس دیدم . باز داشتیم میرفتیم برای داداشم خواستگاری . اونم خواستگاری همون دختره ! یه خانومی هم خونمون بود که از اقوام اون دختر بود . انگاری خواهرش بوده ( هر چند اون خودش تک دختر خونواده بود ) ! من عصبانی و هی ساز مخالف میزنم که شماها چرا باز دارین میرین اونجا . کم ازشون خوردیم ؟ کم بهمون ضرر زدن ؟ کم با آبروتون بازی شده ؟ و باباجونم هی میگه خب خوده دختره ابراز پشیمونی کرده میگه " پاشین بیاین من غلط کردم " ! ولی من که این حرفها سرم نمیشه هی میگم " اون بار نشناختینش خطا کردین ولی اینبار که میشناسینش اگه برین خواستگاری دیگه خطا نیستا . بهش میگن حماقت " حالا کیه که به حرف آوا گوش بده :( یهویی برگشتم به مامانی میگم این خانوم کیه که شال و کلاه کرده باهاتون داره میاد اونجا ! میگه " هیسسسس آوا چیزی نگو این خواهرشه " رو به خانومه میگم " شماها هیچ کس و کاری ندارین که دارین با مامانم اینا میرین تو مجلس خواستگاری خواهرتون ؟! کسی نیست شمارو تا اونجا برسونه که با دوماد راه نیفتی بری ؟! " خانومه انگاری بهش بر خورده باشه . ولی چیزی نمیگه . دوباره مامان میگه آوا ولش کن . میگم مامان خانوم اون باری که اون عمه و شوهر عمه شون رو با خودتون بردین اینطور آب ریختن تو کاسه تون براتون کافی نبود ؟! هر کاری کردم نشد از رفتن منصرفشون کنم . بعد هم که دیگه انقدر یاسی تو بغلم وول زد که از خواب بیدار شدم . تازه وقتی بیدار شدم به این فکر میکردم که عجب خواهرشوهر بدی هستم من + حالا ملت بیان و بگن من اینجا ادعای فرشته بودن دارم . باباجان منکه اینجا تموم افکار شیطانی و غیرشیطانی خودمو میریزم رو داریه دیگه چه فرشته بودنی ؟! والله ... یکنفر در هـمین نزدیکــی ها + کپی ... ! یادمه تو طول عمر مشترکی که باهاش داشتم چند باری این خاطره رو برام تعریف کرده بود . تعریف نه تحریف :) میگفت بابات وقتی بچه بود ( گوجه تره - گوجه خورشت ) نمیخورد ! هر بار که درست میکردم سر و صدایی راه مینداخت که باید بودی و میدیدی ... تا شد وقتی که برای کار راهیه تهران شد . چند وقت بعد من به اتفاق عمه تون رفتیم تهران دیدنش ! اون روزی که رسیدیم گفت بلیط گرفتم ببرمتون سینما . خلاصه میگه رفتیم و بعد از دیدن فیلم ( که نمیدونم چه فیلمی بوده ) خسته و گشنه راهیه خونه شدیم و همش تو راه بهش میگفتم شام چی درست کنیم . میگفت غصه نخورید شام با من . میخوام براتون املت درست کنم . من و عمه تون هاج و واج مونده بودیم که این املت چیه که امشب میخواد به خوردمون بده . خلاصه رسیدیم خونه و دیدم چند تا گوجه پوست گرفت و ورق کشید و کمی روغن ریخت تو تابه و گوجه هارو توش چید . کمی بعدکه سرخ شد چند تا تخم مرغ زد تنگشُ کمی هم نمک و فلفل پاچید تنگش ... و سر شام یه تابه گوجه تره گذاشت جلومون و گفت " بفرمایید اُملت" + باباجون ما وقتی اسم گوجه تره شد " اُملت " یک دل نه صد دل عاشقش شد . + سختی های زندگی گاهی آدمُ به چه جاها که نمی کشونه . و این چنین شد که بابای ما هم گوجه تره خور شد ! + دارم به این فکر میکنم که ماها به کجا رسیدیم ! منکه از همون اول گوجه و بادمجون و هر چی که فکر میکنینُ دوست داشتم .به جز "لوبیا " که ازش متنفرم ! خدایا ما را لوبیا خور نکن پیلیزززززززز + خواهره قبلنا چشم دیدن بادمجونُ نداشت . دیشب با یه حسرتی داشت از نرخ بادمجون حرف میزد که هر کی ندونه فکر میکنه اون " آوا " ست که اینطور از هجرانش میسوزه دیشب تلویزیون میگفت اوناییکه بمزین سد تومنی دارن تنها تا آخره اردیبهشت ماه فرصت دارن که بمزینهاشونو تخلیه کنن حالا یه سئوالی برای من پیش اومده ! + اون افراد کدوم قشر هستن که هنوز بمزین سد تومنی دارن ؟! + آوا که " نه " ! ولی تلویزیون خُل شده به گمونم تا حالا شده یک شخص ، یک نام ، یک یاد .... برای همیشه توی ذهنت موندگار بشه ؟! معلم کلاس اولم ! خانم حق شناس نمیدونم کجاست ... ولی هر بار که به یادش میفتم دلم غنج میره برای اینکه باشه و مثل همون دوران برای به آغوش کشیدنش از دوستام سبقت بگیرم . امیدوارم هر کجا هست تندرست و سلامت باشه روز معلم رو به تمامی معلمین عزیز و بزرگوار که راه درست زندگی کردن رو به انسانها یاد میدن با " دل و جون " تبریک میگم ! + به محمد که از دید من یه معلم نمونه و صبوره که جدای از تلاشی که برای آموزش شاگرداش داره ، یه دوست خوب برای اونهاست . بچه ها همیشه دوسش دارن و هنوزم که هنوزه اونایی که به مقاطع بالاتر رفتن وقتی می بیننش مثل دوران ابتدایی ذوق میکنن ! + به دوستان خوب مجازیم ! سیب کال عزیزم و مامان نگار و ... و همه و همه ی اونایی که حتی برای یک بار هم که شده نقش معلمی رو برای شخصی ایفا کردن . فقط بحث میز و نیمکت که نیست . هست ؟؟؟ هر کسی چیزی به دیگری بیاموزه ارزش اینو داره برای یه عمر بنده ش بشی . نه ؟؟؟ پس به همه تبریک میگم ای غایب از نظر به خدا می سپارمت جانم بسوختی و به دل دوست دارمت تا دامن ِ کفن نکشم زیر پای خاک باور مکن که دست ز دامن بدارمت می گریم و مُرادم از این سیل ِ اشکبار بذر محبت است که در دل بکارمت + میدونین چه افتخار بزرگیه وقتی می شنوین "یه دوست" یا " یه همراه و آشنا " میاد ساعتها وقت میذاره تا حسی که در مورد مرام و خصلتت داره با آهنگ و وزن به صورت شعر بنویسه ... شعر قشنگی بود ... ( اگه شد اون شعر رو از داییم میگیرم و میذارم براتون ) + ادامه ی مطلب چیز خاصی نیست ! فقط تایپش تا برام باقی بمونه .
الامامِ التّقی ٍ النّقي و حُجَّّتكَ عَلي مَنْ فَوقَ الارْضَ
و مَن تَحتَ الثـَــري
الصّدّيق ِ الشَّهيد
صَــلَوةَ كثيــرَةً تامَةً زاكيَةً مُتَواصِلةً مُتَـــواتِـــرَةً مُتَــــرادِفَــــه
كِـــاَفْضَل ِ ما صَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِكَ ...![]()

و نتیجه ش این شد که خودش افتاد تو خرج
! قربون رعنایی نازم بشم من ![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
( لعنت بر شیطان رجیم ) چیست ؟تنهام ![]()

اینارو گفتم تا یه وقتی فکر نکنین اینجا هستم و به فکر غذا نیستم . ![]()
. این تصمیم در حالی گرفته شده که به اظهار مامان خانوم وقتی رها از کوهنوردی برگشته بود چهار چنگولی از پله خونه ی مامان اینا بالا میومد و تموم پوست دست و صورتش سوخته بود . ماشالله از رو هم که نمیره ![]()
:ادامه مطلب:
![]()
![]()
شرمنده ی همتونم ! شمائی که با محبتاتون کلی خوشحالم کردین . ![]()
:ادامه مطلب:

![]()
![]()


:ادامه مطلب:
![]()
امیدوارم که خوووووووووشبخت بشن ! ![]()
! دیروز غروبی رو تخت یاسی خوابیدم و بعدش انقدر بدتر شده بودم که محمد یه دونه ایبوپروفن به خوردم داد ! و یاسی هم اومد مثل یه پیشی لوس چسبید بهم و خوابید . یه وقتی دیدم دارم به ملکوت اعلا می پیوندم . ولی خب ! نشد که بشه و رفتم به هپرووووت .
! ایکاش این روی خودمون رو اون زمونی که باید رو میکردیم . حیف دیر به فکر افتادیم .
چــیزی
به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است
خیالـــت راحت باشد
آرام چشمهایت را ببــند
یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است
یکنفر که از همه زیبایی های دنیــا
تـنهـا تـــو را بـــــاور دارد...
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
خب ذهن بچه درگیر شده دیگه ! ![]()


![]()
![]()

:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت
4:21 توسط آوا
نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت
12:44 توسط آوا|
نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت
8:54 توسط آوا|
نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت
12:15 توسط آوا|
نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت
8:49 توسط آوا|
نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت
18:38 توسط آوا|
نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت
1:46 توسط آوا|
نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت
8:46 توسط آوا|
نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت
22:2 توسط آوا|
نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت
10:3 توسط آوا|
نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت
1:25 توسط آوا|
نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت
12:54 توسط آوا|
نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت
12:41 توسط آوا|
نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت
11:16 توسط آوا|
نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت
1:2 توسط آوا|
